از ابتدا تا فاجعه هایی که پانزدهم شهریور به پانزدهم شهریور اتفاق می افتند می توان فیلم ساخت.از آن ببعدش هم تا الان بیشتر از فیلم شبیه خواب هپروت خلا...و درآخر همراه با آخرین ثانیه های تابستان آخرین قطرات عشقم حرام شد.و مطمئنم تو حتی اشک نریختی.سنگ!
زندگی یک توپ چهل تکه است.مبارزه برای جلوگیری از شکست و از دست دادن دیگر برای من معنی ندارد.تلاش و کوشش برای نگه داشتن شرایطی که خوشبختی می نامیش یک دیوار برایش می سازد که آن دیوار ممکن است روی سرت خراب شود.امنیتت ممکن است له شود و به تنت فرو رود.
حوادث بازمیگردند.
و توی صورتت می خورند.
تسلیمم.
فیلم زن بدلی بود فکر کنم،مثل مرد خانواده بود.مثل آرزوی بزرگ بی پایه و مسخره ام.
ناشده های زندگی.
فیلم زندگی ام مهیج است خیلی.نمی دانم چرا خدا اینقدر بازیگوش است.شاید هم من هنرپیشه ی قابلی ام.
تخم مرغ شانسی آخر باز شد.نگهش داشته بودم.آتش خاموش کن بود!و زندگی همچنان مرا می ورزد.
تنت بناز طبیبان نیازمند مباد ........وجود نازکت آزرده ی گزند مباد
سلامت همه آفاق سلامت توست......به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد
درین چمن چو درآید خزان بیغمایی.....رهش بسرو سهی قامت بلند مباد
درآن بساط که حسن تو جلوه آغازد.......مجال طعنه ی بدبین و بدپسند مباد
هرآنکه روی چو ماهت بچشم بد بیند......بر آتش تو بجز جان او سپند مباد
شفا ز گفته ی شکرفشان حافظ جوی........که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد
می خوام فقط بنویسم چون هیچ عاملی نه ترس نه وجدان نه علاقه نه حتی نفرت منو نگه نمی داره.
فقط می خوام اون روزا برگردن.نه روز اول کلاس نه روزی که بهت اعتراف کردم.وقتی که ....................
نمی دونم بتونم ادامه بدم یا نه.چون نایی نمونده.
هیچی واسم نمونده.
من
امیدم
ترس
یاس
امیدواری
رسوایی
التماس
از دنیا گذشتن
فدا شدن
خرد شدن
التماس
گریه ی مرگ
تصمیم
اس ام اس
اس ام اس تو باشه کاش
ياد ايام
آدم خشكش مي زند
چين چين..
رده رده..
اين روز هاي درهم جيغ دردناك خفه ي پوست كلفت
كه شبيه نردباني شكسته است .
و انگيزه ي دزدي اراده و انرژي غريبي
كه از محافظ ها مي چكد
آدم را ياد توان تحليل رفته اش مي اندازد
و آدم خشكش مي زند.
گاهی بعضی حرفها را فقط می شود اینجا نوشت. حقیقت دارد -بهت بر نخورد- که برایت که درددل می کنم یا مشکلی که گریبان گیرم می شود تو درست در همان ثانیه خودخواه می شوی و دلخور از رفتارم.
حکایت یک بله گفتن و نه ماه به شکم کشیدن است.باورم نمی شود این یکماه و اندی را.
چونکه زمین گرد است آن بار نیمه راه زمین نهاده دوبار خلوتم را ازم گرفت.
و اسیر شدگان همیشه به نشانه ها اعتقاد دارند.
و من به بهار.
و باران.
و نگاتیو.
و خواب.
و تو.
This life is like a game sometimes.
مينا من در حدش نيستم ولي.....
شايد اگه تو هم يه بعدازظهر اواخر سال از خواب بيدار شي مث هميشه هيچكس خونه نباشه و يه نور ملايم توي اطاق تابيده باشه،دو زانو منتظر اولين فكري كه بعد از اين سيكل طولاني استرس و ضعف توي انجام هركاري مخصوصا تصميم گيري حالا توي آرامش و خرسندي به ذهنت مي رسه بشيني ياد تمام بد خلقيها و بي انصافيهات بيفتي. ياد اون همه چيزي كه داشتي و قايم شده بودن تا خود خودتو بهت بشناسونن!
...
پسته ي دهان بسته ي درشت و تازه و پسته ي مغز شده ي گنديده همدرد بودند.كسي از توي كيسه درشان نمي آورد.هر دو ناراحت بودند. پسته ي مغز شده ي گنديده خودش را از بين پودر پسته ها و كرمها بيرون كشيد و به سطح رويي كيسه رساند سعي كرد خودش را بين پوسته هاي ديگران قايم كند تا تصادفا برداشته شود.دست آخر هم پوست عنابي رنگ خود را كند. پسته ي دهان بسته ي درشت و تازه هم زور زد زور زد خودش را كوباند به پسته هاي ديگر تا كمي خودش را از داخل اين پوسته سفت بيرون بكشد.ساييده شد و ساييده شد تا جلوي سرش پيدا شد.هر دو برداشته شدند.همزمان.هر دو خورده شدند...اما مزه ي تازگي پسته ي دهان بسته ي درشت ماندگار بود و مزه ي گنديده ي پسته ي مغز شده هم!!
...
آدميزاد است.دلش خيلي چيزها مي خواهد.مثلا برود اراك و ديگر برنگردد.خودم هم نمي دانم چرا خودم را پابند كردم.حالا دلم مي خواهد بمانم اينجا و جم نخورم!
...
قرارمان نبود آخرش اينطور تمام شود.قرارمان نبود خستگيهايت را بگذاري گردن من.قرارمان نبود هيچوقت غريبه شويم.قرارمان نبود از هم پل بسازيم براي گل كردنمان.قرارمان نبود دل بكنيم از خاطره هايمان. قرارمان نبود تنها بگذاريم يكديگر را به بهانه ي اينكه آن يكي تنها گذاشته. قرارمان نبود منتت را بكشم. قرارمان نبود زخم زبانهايت را تحمل كنم.همه اش شد.چه تقصير من چه تو.بهرحال بدم آمده از خودمان!
...
شيفته ي آينده ام هستم.فرانسه را نمي بينم ولي راهش را دوست دارم.بخاطر هدف زندگي نمي كنم.انگيزه ام تلخي و شيريني مسير است آقاي ژرف انديشان!
خيلي خیلی ممنونم.اول بخاطر وجودت؛بعد بخاطر بركتش!

خاطره ای از دوست شریف!
...
دانشگاه قبول شدم.حكمت خيلي چيزا رو آدم درك نمي كنه.خيلي چيزا.
افكار پريشان و حضور صرفا فيزيكي و دلواپسي شديد مقطعي براي ذهن مثل ايست بازرسي عمل مي كند.زبان بداهه كه به سق بچسبد ملودي متن چيزي نمي رساند جز تفاخر كلامي..و اگر طول بكشد انسداد تبديل به برون ريختن هست و نیست مي شود.
بزرگتر توبه .. توبه ..برايم بخوان.روز شبم باش.مي ميرمت ..از كجا برگردم؟ تو بگو ..بدجوري بدبخت خودم شده ام.بدجوري تنيده ام ... مي شه از عشق تو مرد و ديگه از دست همه راحت شد.. مي شه از عشق تو مرد و ديگه از دست تو هم راحت شد............. يك خمير سفت شده با دو قطره آب جوش حجاب اختيار مي كند.. پيدا كنيد دو قطره آب جوش را..؟!به جان همان مرده كه آمده بود قرض الحسنه با يك دفترچه با موجودي هزار و دويست ريال و مي خواست دو تا دويست و پنجاه ريال ديگر علاوه كند قسم من خيلي عوضيم...زن و اژدها هر دو در خاك به،جهان پاك از آن هر دو ناپاك به..! سكسكه م بند نمي آد.كاش تو بوووووووووووودي الان يه ليوان آب مي دادي دستم،بشكفيم با هم!من كه دارم ه ض م مي شم گمون كنم.اين موقع كه مي شه انگاري توي برف گير كرده باشم يادم مي ره تاحالاش اكتور چند تا دوربين بوده م؛از پلكام اصرار از من انكار!مهم فقط زنده موندنه..چو آهوي تشنه پي تو دويدم.دوان دوان تا لب چشمه رسيدم.نشانه اي از ني و نغمه نديدم.. من نه پوست كلفتم نه خرفت،بدادم برس،نمي خواهم همين جا بمانم.الان دقيقا معني گمشده را مي فهمم!
...
بعضی اشکها بعضی جاها حک می شوند.صفحه ی ششم جزوه ی «نرم افزار ریاضی و آمار»م سیاه است هنوز.
از حج نيامديم.ولي توي راه اذان ظهر جمعه خفتمان كرد.اين مصيبت همان و فروخوردن زجه هام تا شب همان.اين آشوب همان و پرستاري خواهر تبدارم و تحمل چشمهاي بي فروغ مادرم و تر و خشك كردن طفلي جامانده همان.تكه تكه شدن خوبيها همان و واگويه اش براي كساني كه نبودند و نديدند و مشروح مي خواستند تا مدتها همان.هنوز آثارش احساس مي شود.هنوز كودك يتيم با شادي دروغيش زهر به حلقم مي ريزد.هنوز با صداي غريبش جگرم مي سوزد.هر سال محرم بوي خون و خاك صحرا را بوضوح احساس مي كنم.من بوده ام..و دلم پر مي زند براي تك تكشان.
دلم پر مي زند...
دقيقا جمعه ظهر بعد از باغ رضوان اين يكي به دلم نشست.. دلم را شكست!
جاي گله نيست.شخصيتت تاب مجرد بودن ندارد.تقصير از خودت نيست.انگار نتواني همه ابعاد حياتت را تنهايي كنترل كني پي كسي مي گردي كمكت كند.خب گيريم نمي گردي.خب صدايش را درنمي آوري كه يدك كش مي خواهي.خب سرت را زير مي اندازي و هرطور هست همه خلقهايت را به نيش مي كشي.ولي تا يك نفر گفت از آسمان آمده برايت -بهشت يا جهنمش فرقي ندارد- هوايي مي شوي.شيطنت را كنار مي گذاري.چموشي را فراموش مي كني.هرقدر قبول مي كند مي سپري دستش.سبك كه شدي بهانه مي گيري..آنقدر تا خرد شود.تا بارت را زمين گذارد و برود و تو از اول اين پاراگراف آغاز كني!
...
انگشتهايمان را قلاب مي كرديم؛لبخند به لبخند؛شصت پا به شصت پا مي چرخيديم و سرعت می گرفتیم.سوز يك ترقه كه دستمان نمي دادند با هم پچ پچ مي كرديم و مي خنديديم.همه اش همين بود...اشتباه نكن.الان هم شخصيت دوگانه اي ندارم.بعضي مسائل را آدم به زندگي جمادي اش راه ندهد و براي ذهن خرابش عايق بسازد خيال همه راحت تر است.پس من اينجا با من بيرون فرقي ندارد.در ضمن افكار پوسيده ام را براي خودم نگه مي دارم چون هرجا مطرح كنم فحش مي خورم.بطور مثال: آقامحمدخان قاجار را مايه ي افتخار مملكتم مي دانم.او مرد بود.يك سر سوزن از حرفش كوتاه نيامد.از ته قلب دلم مي خواهد اينطوري باشم.. نخند!
خب خيلي وقت بود پست مناسبتي ننوشته بودم.همه حوادث را هم جا انداختم.قرار گذاشته بودم اين يكي خودماني تر باشد كه نيايند بگويند چيزي نفهميديم.می دانم آدم بايد به خواننده هایش احترام بگذارد.ولي خب با كمال تاسف ازين يكي هم چيزي نمي فهميد.چون اصولا من فهميدن و نفهميدن كسي برايم مهم نيست.خيلي فكر كردم حالا كه قرار شده بافتخار تو بنويسم چي بنويسم،چيزي كه به ذهنم نرسيد رفتم سر حافظ:
بعد ازين دست من و دامن آن سرو بلند .. كه ببالاي چمان ازبن و بيخم بركند
حاجت مطرب و مي نيست تو برقع بگشا .. كه برقص آوردم آتش رويت چو سپند
هيچ رويي نشود آينه حجله بخت .. مگر آن روي كه مالند در آن سم سمند
گفتم اسرار غمت هر چه بود گو ميباش .. صبر ازين بيش ندارم چكنم تا كي و چند
مكش آن آهوي مشكين مرا اي صياد .. شرم از آن چشم سيه دار و مبندش بكمند
من خاكي كه ازين در نتوانم برخاست .. از كجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند
باز مستان دل از آن گيسوي مشكين حافظ .. زانكه ديوانه همان به كه بود اندر بند
...
...
هرچه آدم متكامل تر بي چشم وروتر.مي دانم اصلا قابل هضم نيست.ولي مجبور شدم براي اينكه بفهمم خاطرات مشتركمان عيد غدير را چطور تصوير مي كنند بروم سراغ سررسيدم كه يادم آمد آن هم منهدم شده.يك چيزهايي حدس مي زنم..ولي مهم نيست.
یک پسرخاله دارم مي گويد دخترها احساس ندارند و زود فراموش مي كنند و غيره و ذلك.نه دانشجوي روانشناسي(!!) دخترها خودآزاري ندارند.وقتي تصميم بگيرند ....!!
خود كثافتم گاهي تشنه مي شوم.سيراب شدن و نشدنم خصوصي ست.هفت دهات را بگردي گيس سياه تر و چشم درشت تر پيدا نمي كني.با شايد رفتاري آشنا و حالا بقول بعضيها هاله اي در اطراف.كه چه؟مهم آن ذات است و ثبات كه بحمدالله من ندارم.
آن خود كثيفم را مرده هم بگيريم؛يك دختر نيمه جان به چه كارت مي آيد؟
شوخي كردم گفتم دلم مي خواهد از راه كه مي رسي با نوك پا،كفشهايت را پرت كني طرفم و منتظر چاي باشي و صبح به صبح من قربانت بروم و تو كتكم بزني و حق رفت و آمد با فاميلم را نداشته باشم و كلفتي مادرت را با دل و جان بكنم.جدي اش اين است كه بينهايت به قدرتمند بودنت احتياج دارم.به اينكه لازم نباشد قسمتي از خودم را بكشم تا بشوم اندازه ي تو.اصلا خوش ندارم كنار كسي بواسطه ي ضعفش خاطراتم گور به گور شوند.
نه كه از خودم و تو گذشته باشم.نگو آيه ي ياس مي خوانم.ولي ما قد هم نيستيم.من زياد تجربه دارم و تو نويي.
...
***دور كه بزني ته مانده ي شيركاكائوم فرنگ نرفته؛؛؛؛؛عريان مي شود***
...
از ته دلم نفرين به هر چه مرد اسفندي چهل و هفتي قدبلند ريش دار ريوسوار دست و پا بزرگ ابرو كلفت اصفهاني خوش خنده ي زن و بچه دوست سيامك است.
...
سرو چمان من چرا ميل چمن نمي كند؟!...ميل چمن نمي كند!! چكار كنم؟! ميل چمن نمي كند! ......
سه شنبه ي هفته ي پيش يكي از همين روزهاي برفي كه شماها لذتش را مي بريد بود.پدرم براي يكماه رفت سفر.مشكلاتم از همان ثانيه توي ذوق خوردند و روي سينه ام فشار آوردند.خانه با وجود تمام اهتمام من و مادرم براي چراغاني اش انگار قرنهاست نور نديده.يك هفته است من و خواهرم مثل جوجه ها از زير بالهاي مادرم تكان نخورده ايم.دست و دلم به هيچ كاري نمي رود.آنروز تابحال تلفن و موبايل يك بند مشغول بوده.تلويزيون و كامپيوتر و ضبط هم داغ شده اند.اما ما باز هم براي نك و نال كردن و بهانه گيري و دلتنگي وقت داريم.فكرش را كه مي كنم يكماه بايد بغض كنم و قورتش بدهم سرم سوت مي كشد.هنوز دو روز نگذشته بود كه من يك پك كامل از مريضيهاي مختلف با هم گرفتم و چون نمي خواهم بيفتم اعصابم خيلي بهم ريخته.همه نوع درماني بكار بردم تا مجبور نباشم كل روز را بخوابم.تصادف هم كرده بودم راستي.بدنم درد مي كرد.مادرم گلويش درد مي كند.خواهرم تمرينهاي بسكتبالش را نمي رود چون راه دور است و مادرم مي ترسد ماشين توي اين هوا بيرون ببرد.خيلي عظيم هم از مشكلات فاميلي برمان نازل شده.برنامه ريزي درسي ام را هم چند روز اول حرصش را خوردم بعد كلا بي خيال شدم.
خب پدرم كه رفت خيلي چيزها بهم ثابت شد.اينكه چقدر توي خانه كارها تلمبار مي شود.توانايي هايم از همان ثانيه به چشم آمدند.نمونه ي كوچكش حرف شنوي مادرم از من در انجام هر كاري.بنظرم آمد اگر تا خود تير پشت سر هم ازين اتفاقها بيفتد آنوقت خود اين حوادث مي آيند تست برايم مي زنند؟!حين مريضي به همه كارهايي كه مادرم انجام مي دهد زل زدم و احسنت گفتم و الان كه چند ساعتي ست بلند شده ام خيلي بيشتر دوستش دارم.در كارها و رفت و آمدها كمكش مي كنم.آن تصادف هم لازم بود.حكايت وحشت از دست دادن چهره و همين غيبتها كه خودم مي كنم به مضمون از كجاي فيل افتادن است.من در ضمن فهميدم تلويزيون و ضبط و كامپيوتر مامان بابا نمي شوند و مامان بابا خود آدم.خب راستش زياد سبك سنگين كردم.ديدم آنقدر هستم كه بتوانم خودم و حداقل دو نفر ديگر را داري كنم.كدري و مشكلات را برف مي شويد.بهار نيامد هم نيامد.انتظارش قشنگ است.
...
آدم یا باید آنقدر هوش داشته باشد که از تجربیات دیگران استفاده کند یا آنقدر جسارت داشته باشد که خودش همه چیز را تجربه کند.در غیر این دو حالت بهتر است برود بمیرد.
اپيزود اول: مرد از ته كيفش كاغدي پيدا مي كند.با عجله مي نويسد و زن كه مي آيد مرد نيست.نوشته را تا مي زند و خواندنش را مي گذارد براي سر فرصت.
اپيزود دوم: كودك از پنجره طناب بازي اش را مي اندازد پايين.دوستش شروع به بازي مي كند.كودك بايد قبل از حياط رفتن ليوان شيرش را تا ته بخورد.فردا شب كه با مادرش براي خريد بيرون مي رود طناب گلي را زير شمشادها مي بيند.
اپيزود سوم: كنترل چي نور چراغ قوه را پايين مي اندازد.پسرك با نگاهش كمك مي خواهد.مرد اين بار با شدت بيشتري دود سيگارش را بيرون مي دهد.
اپيزود چهارم: پسر در را باز نمي كند.پس صداي دختر بالا مي رود.زن همسايه پنجره را مي بندد.
اپيزود پنجم: مرد مي چپد گوشه ي نيمكت.سروان پاسورها را توي صورتش مي زند و مشتي به پيشاني اش مي كوبد.سرباز پوتينهايش را روي سيمانها عقب و جلو مي برد و شعر مي خواند.
اپيزود ششم: نگهبان بلوار قريب شصت ساعت است مشغول نقاشي ست و جواب سلام نمي دهد.گربه ي لوس از ديدن اينكه نگهبان با صورت به زمين فرود مي آيد متوجه علت وظيفه نشناسي نگهبان مي شود.
...
اخلاقم ركيك هست و نيست به خودم مربوط است.مي زنم تو سر مال يا نه به خودم برمي گردد.هرچه صميمي تر شوي باهام بيشتر مي روي زير سوال.ناراحتي خودت را درست كن يا بي خيالم شو.
...
اینچنین میناگریها کار توست
گاز كه روشن شد؛خيره شد چشمهام به كبريت.شعله دوتا شد.نگاهم ماند هواي كدامشان را داشته باشد كه دستم نسوزد.يك جوري انگار ميخ آبي و سرخ و زردش شده بودم نمي توانستم فوتش كنم و همچنان منتظر بودم بسوزم.
مثل اين مدت.
مثل اينكه بگردي يك شكاف بزرگ روي زمين پيدا كني كه در حال باز شدن است و يك پايت را بگذاري آنطرف و يك پايت را اينطرف و پاهايت از هم دور شوند و تو بي هيچ دليلي بماني همانجا.
مانده ام.
لرز مي گيردم.سست قدم برمي دارم.هركسي در زندگي اش تئوريهايي دارد در موارد مختلف.يكي از تئوريهاي من اين است كه من و امثال من (با اين اخلاق خرده گير) زندگي نمي كنيم.و برعكس...!
شب قرار بود كشيش قهوه اي دم دارم را مثل هر وقت غلطي مي خورم از بشن تختم بكشم بيرون و باهاش حرف بزنم ولي مدتي هست كه حس ندارم.شبها هم قبل از فكر خوابم مي برد.روزها هم تا مي آيم دروغ سر هم كنم براي خودم و ديگران تمام مي شود.
ديگران...!
نمي دانم چرا توجه ديگران برايم مهم نيست.اينكه دوستها و آشناها و فاميل ناراحت شوند از دستم و لجشان بگيرد ازم و بترسند از قيافه ام و دوستم نداشته باشند.يا برايم بميرند.انگار در صدد احقاق حق خورده شده ام برآمده باشم و غير را ارزش گذاري نكنم.البته دليلش را مي شود گذاشت بحساب تئوري ديگري:آدمي كه عضوي از بدنش دوستش ندارد علاقه ي بقيه را ... حساب نمي كند.
حجت بمن تمام شد.يكي ديگر(يك بداصفهاني!!) هم گفت خيلي متلكهام قلمبه و اساسي ست.و ديگر مطمئن شدم نعمت صداقتم با زبان نيش داري كه جد اندر جد بهم رسيده اسباب رفاه برخورد را برايم فراهم كرده.
...
امروز بعد از مدتها یادت افتادم.باورت مي شود؟ديگر وقت و بي وقت آزارم نمی دهی!
...
لطف اين پفيلا زير باران در گذر از تيمچه با بچه ها خوردن و خيسيدن و خنديدن در اين است كه مي دانم انگيزه ي روزهاي زوج و فردم به يك ميزان بچه گانه ست.
...
ديروز باز لقمان لازم شدم.هربار سگ مي شوم و چند روزي زندگي ام كج مي رود قرآن را كه باز مي كنم اين سوره مي آيد.حكمتش و تفسيرش چيست نمي دانم و عرضه اش را هم ندارم بفهمم.فقط هربار مي آيد مي خوانمش تا اگر تكليفي هست رفع شود.و اگر گره اي هست گشاده شود و نیندازیم گردن "ربطی ندارد" مي شود!
...
يكبار ديگر با خفه خون گرفتن بي موقع خودم را به يك معذرت خواهي مهمان كردم.ولي تقصير از من نيست كه تو لوسي و پرتوقع و يكمرتبه غريبه مي شوي و هربار من باید فکر کنم بفهمم چه شکری خورده ام که باهام حرف نمی زنی و مجبورم مي كني حرفهايم را بهت ثابت كنم.
...
جمعه صبحها که یک چیزی شبیه به راهنمای یک گروه داغون پنج نفری امیدوار به تکثیر می شوم احساس غرور دارم و باندازه ی یک سگ تاتوله خورده،ورجه وورجه ی فروخورده.دستشان به قفل برسد بچه ها که فِرِدی(مورچه ی سیاه) را ارضا می کنند.
...
-Age tu sarshomari nashmordanet narahat nasho,akhare paiiz mishmaran.
-Alessuno valessun ghalbe mano shekastan , che sheitunaai hastan!
...
اكثر عکسهای اینجا با رعایت کپی رایت از نقاشیهای مهرداد است.
گلم؛هميشه فكر مي كردم بي شيله پيله تر از من نيست.وقتي تو دل به كسي بستي كه از درونياتش هيچ جا نمي نويسد؛فهميدم نه.من خيلي ضمخت تر از آنم كه با وجود كسي يكي شوم و راحت فريفته شوم و فريب دهم ناخودآگاه.او ندارد.نه دفترچه خاطراتي،نه سررسيدي و نه وبلاگي.دست خود را رو نمي كند.چون دستي ندارد.چون بازي نمي كند.خود را نمي شناسد.برايش هم مهم نيست.از زندگي همين را مي داند كه وجود دارد و بايد قاعدتا كسي وجود داشته باشد كه دوستش بدارد.خيلي پاكتر از من است.خيلي خلوتش با خودش كوچكتر از من است بنابراين راحت خلوتش را بهم مي زني.هيچ جا نمي تواني بخواني اش.جز توي چشمهايش!!
.....

فانتول* بودن هم عالمي دارد.هر روز تازه اي علم مي كنند تا راحت نباشي و اسمش را مي گذارند "محدوديتهايي كه هر خانواده براي فرزندش با توجه به شان خانواده ايجاد مي كند".از همه آنها كه بگذريم نگرانيهايشان نسبت به آينده و تحصيل و كارت باعث مي شود فرصت ندهند خودت راه را پيدا كني.هرچقدر هم روشن فكر.تكنولوژي هم تكنولوژيهاي قديم.الان آدم را به تخت هم كه مي بندند بالاخره سوراخي براي دسترسي به مايحتاجش مي جورد!!اميدي ندارم يك روز از اين زير سلطه بودن خارج شوم.مثلم مثل حباب است كه اصل حبس در موردش بحث بودن يا نبودن است.من هم پدرم را ديوانه وار دوست دارم.هم دلم براي مادرم خيلي مي سوزد.جز آن؛كسي نيستم كه براي بدست آوردن يا نگه داشتن امتيازي حتي از نزديكترين كسانم خواهش كنم.گذشتن از خواسته هام برايم گران است اما هيچ چيز ارزش غرورم را ندارد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
فان تول: همان ابزار سرگرمی .. همان چیزی که پدر و مادر وقتی شما را آفریدند ازتان انتظار داشتند .. چیزی که چیزی از خود ندارد تا وقتیکه فان تول دیگری را سبب شود.
و بعد از سالها كه از اساس مشكلات عديده ي اين دو اعجوبه ي غرور و كبر و كينه مي گذرد هنوز مرد ساده دل خوش خيال اميد دارد خواهر و برادري كه در خانه ي پدري چشم ديدن يكديگر را نداشته اند را اكنون در حاليكه هركدام سرو همسري دارند آشتي دهد! آن وسط مرد پر و بال مي زند و خواهر نمي شنود و خاطرات نوجواني را مرور مي كند و برادر براي زدن روي دست خواهر برمي گردد به خاطرات نوزادي!!!همه زخمهايي كه هيچوقت فرصتي براي كورك بستنشان پيدا نكرده اند را باز از نو دستكاري مي كنند و خونش را درمي آورند.مرد قسمشان مي دهد به جان بچه هايشان كه برايشان از همه عزيزترند كه كينه توزي را سينه به سينه منتقل نكنند و بر هم ببخشند تا خدا آنها را ببخشد.خواهر چك و چانه مي زند كه چرا برادر براي حلاليت طلبيدن بسراغش نيامده؟..بمحض اينكه دهان برادر بنشانه ي "تو هم..." باز مي شود مرد از كوره درمي رود و اخطار مي دهد كه كسي را جز هم ندارند نه پدر،نه مادر،نه خواهر،نه برادر. اگر از خودشان تنفر ابراز كنند يك روز چشمشان را باز مي كنند مي بينند طرف مقابل سالهاست مرده و آنوقت چيزي جز حسرت نمي ماند.در اين ميان همسر برادر نقش يك مهره ي خاكستري را بازي مي كند كه ازين آشتي چيزي نصبيش نمي شود ولي چاي و ميوه را مدام براي ادامه دادن بحث تجديد مي كند. گاهي كه خواهر واقعا مستاصل است همه بديها زير سر همسر برادر است.و با داد و بيداد همسر خودش مواجه مي شود بر اين مضمون كه اگر بخواهيم واقع بينانه نگاه كنيم روز خواستگاري من از تو برادرت ال را داد كه زياد از ريخت هم خوشتان نمي آيد و خيلي دوست داشت من تو را ببرم.و هفت سال بعد خودش ازدواج كرد با اين خانم.پس مشكلاتتان ربطي به ايشان ندارد.مرد؛ شوهر يكي است و شوهرخواهر يكي ديگر.يعني ربط مستقيمي به ماجرا ندارد. ولي هميشه در اين رابطه اذيت شده!با خودش فكر كرده كه فردا دخترها مثل مادرشان ..! بهر نحوي بعد از ساعتها جدل آن شب آن دو مجسمه ي خودخواهي(و در عين حال سادگي و بچگي و لجبازي) صورت هم را مي بوسند.برادر اول گريه مي افتد و ظاهرا نادم است كه خواهر قلب دردي اش را اذيت كرده.خواهر هم اشك توي چشمش حلقه مي زند ولي خب يك سال بزرگتر است.نبايد گريه كند.مثل بچگيها كه كتك را مي خورد ولي مادر و پدر هميشه احساس مي كردند برادر را گاز گرفته جوري كه نفهميده اند چون خم به ابرو نمي آورد.... با رسيدن زمان خداحافظي بچه ها كه نفس عميقي مي كشند چون مي توانند بخوابند خوب مي دانند؛هم آن يكي كه ادعا مي كند از اين بحثها خوشش نمي آيد و قاطي نمي شود و سن زياد نكرده كه مثل مادرش شود.هم آن يكي كه گاه و بيگاه وسط حرفها مي پريد و طرف مادر را مي گرفت و توسط خواهرش جمع مي شد.هم آن يكي كه دختر عمه ها با اسباب بازيهايش سرش را گرم كرده بودند.هم آن يكي كه نگران پدرش بود و توي بغلش كز كرده بود و دستهايش را روي لپهاي پدر گذاشته بود.هر چهارتا ته دلشان تابيده بود كه فردا نه حداكثر پس فردا مادرشان –يا پدرشان- توي هم است.و اگر جويا شوي باز توي محل كار يامهماني فاميلي دیروز كسي چيزي گفته،كسي چيزي نگفته .. دنبالش را كه بگيري همان خانه ي اول و همان دوران خردي...!!
دختر گنده ي خواهر؛هشت ماهي مي شود كه از دايي اش متنفر است.به همه مي گويد بخاطر مامان نيست.ولي هست.هميشه با دايي مشكل داشته.از همان بچگي كه جعبه مدادرنگيهايش را نمي گذاشت كش برود.و آخرين لجبازيها مال همين يكسال پيش بود وقتي دايي زنگ مي زد و سلام نمي كرد.يادش هست دايي بغلش مي كرد و گازش مي گرفت و مي بوسيدش.ته احساسش مي دانست خيلي دوست دارد باندازه ي خاله دوستش داشته باشد.هميشه از اخلاقش لجش مي گرفته.ولي درهر صورت "دايجون" صدايش مي كرده.حالا نگاهش نمي كند و ازش كه مي خواهد بگويد "آقادايي" مي خواندش با لج!هشت ماهي هست كه زنانه شده خلقش.هشت ماهي هست كه مادرش توانسته رويش اثر بگذارد.دايي چند بار به مادر گفته بود كه از اخلاق دختر خواهرش دلخور است و مسئلت احترام داشته بود و دختر خواهر هم گفته بود لقش! يك بار دختر توي سررسيدش نوشت: "نزديكترين خون بعد از خونواده م بهم؛از من توي ذهنش يه دختر عصبی بي منطق ساخته.هميشه ضايعم مي كنه.ولي همونقدر كه يه آدم از يه سگ بدجنس مي ترسه ازم مي ترسه.بهش علاقه اي ندارم.گفتم كه خودمو قانع كنم اگه داييم دوستم داشت دوستش داشتم.مادرجون كه زنده بود بهم مي گفت دايي ته. دوستت داره. بلد نيست محبتشو ابراز كنه.منم كارهاشو بدل نمي گرفتم.ولي حالا مرده."شبش خواب ديد زاييده.دختر دو روز پيش مي خواست برود جلو و بلند به دايي اش سلام كند چون مي ديد خواهرش خيلي به رابطه شان دقت دارد ولي نرفت.شبش خواب ديد يك دسته كليد از توي جيبش افتاد شكست.پودر شد.
گاهي از كساني كه دوستش داشتند هم فرار مي كرد...هميشه نگاتيو زندگي مي كرد.منتظر حادثه بود.و چون وقتي منتظر باشي اتفاق مي افتد.بالاخره يك روز نگاتيوش تحقق يافت.حالا بايد چه مي كرد؟هيچ. كمي مكث و ابداع يك نگاتيو ديگر.كار اينجور افراد هميشه همين است.
....
دقيقا مثل سريالها كه نبود ولي از حق نگذريم،خيلي خاص بود.خيلي چيزها نصيبم شد!ورچيده شد و باز ما مانديم و يك خورجين هوس و يك خروار آرزو.و البته يك "اسم بدنومي" كه رمضان هشتاد و پنج را زنده بوده ام!و باز هم از زبان نيك او:
ساقي بيار باده كه ماه صيام رفت در ده قدح كه موسم ناموس و نام رفت
وقت عزيز رفت بيا تا قضا كنيم عمري كه بي حضور صراحي و جام رفت
هشدار: زیاد است.
بتاريخ فلان: باصرار بچه ها رفتيم دور هم باشيم دستم آمد تفاوت از زمين تا آسمان شده.آنی از تقویت کننده ی مو گفت و شیرین کاریهای یک پسر بنام سون . خیلی در موردش حرف زد ولی من اصلا حالش را نداشتم بپرسم کی هست؟ .. از باشگاه امپراطور گفت . از آرايشگر ابروهایش . تفالی هم زد به سیاست و از لبنان و خانواده های لبنانی چیزهایی گفت . ثمین و هاجر در هر صورت نظر موافقشان را طوری بیان می کردند . من بهیچ وجه نمی خواستم وارد بحث شوم .با ساعت ثمین بازی می کردم و فکر!
بتاريخ بهمان: همیشه دوست داشتم یک فیلم کوتاه بسازم که در آن همه از روبرو بیایند و من قدمهایم با صدای فلوتی که از پشت سر می آید هدایت شود. صدای فلوت در جایی از پل قطع شود و من خودم را مثل بوق آزاد تلفن از دریچه ی سی و سوم پایین بیندازم. ولی نمیرم... بمانم و ببینم که چطور فلوت زن پشت سر یک نفر دیگر فلوت می زند.
بتاريخ چهمان: امروز پدرم تهديدم كرد اگر بزودي براي خودم بوش و برقويي دست و پا نكنم و شروع نكنم براي كارشناسي بخوانم نه تنها برنمي گرديم مطهري.بلكه من را شوهر هم مي دهد تا معني نااميدي را بهم بفهماند.من همچنان سعي مي كنم نگاهم عاقل اندر سفيه باشد.
بتاريخ های بيسار: پگاه پرسيد:"مادر پدرتم از مشكلت آگاهن؟!"توي دلم بهش خنديدم.به خودم جواب دادم:"چه مشكلي؟من بزرگ شده م.بچه ها هميشه فكر مي كنن آدم بزرگا دپرسن.من از تغييراتم راضيم چون باعث مي شن خودمو درگير مسائل لغو نكنم"به پگاه جواب دادم:"مامان باباها هميشه خوشحال مي شن ببينن بچه شون ديگه لودگي نمي كنه.حتي گاهي از غمگين و سنگين بودنش شاد مي شن".آقا مهدي گفت:"دختر بايد به خودش برسه.خرج خودش كنه.يه ماشين زير پاش داشته باشه.وگرنه پير مي شه."باز خنديدم.گفتم:"اين چيزا گذراست."يك چيزي بمضمون اينكه گربه دستش به گوشت نمي رسيد و الخ گفت!من دلم بحالش سوخت.علي گفت:"تو چرا اينجوري هستي؟"خوب مي دانستم چه جوري.ولي پرسيدم.گفت:"دختراي همسن تو شادند.شلوغند."ادامه هم داشت كه او نگفت:رنگي مي پوشند.كله خر بازي درمي آورند.عاشق مي كنند و عشق مي ورزند.اولين كسي نبود گوشزد مي كرد.من هم جواب قانع كننده اي برايش نداشتم.مدام مي گفتم:"ديگه اين چيزا از من گذشته.به پوچي رسيده م توشون"كه سبب شد فكر كند من به او و تفكرش مي گويم بچه.حامد گفت جوري ننويسم كه كسي نفهمد.انگار خيال كند دارم با لغاتم كلاس فلسفه مي گذارم.و........
مخلص كلام....بتاريخ شب قدر: هركس بهم مي رسد مي گويد پير شده ام.دنيا برايم عصا ساخته.انچوچك شكستهايم شدم.توسط زير و بم زندگي بر خوردم.خنديدم بي اينكه شاد باشم.گريه كردم بي اينكه ناراحت باشم. مشكلاتم را غول كردم.بين خدا و خرما خودم را قرباني كردم.جاي جهش دست و پنجه نرم كردم.سكوت كردم يا فرياد زدم مواقعي كه نبايد مي شنيدم.فراموش شدني ها را فراموش كردم.فراموش نشدني ها را گذاشتم كنج دل كوچك سياهم.هفت رنگ شدم.خدا را صدا كردم درحاليكه مطمئن بودم نمي شنود.غريب و سرد شدم.كم فروش شدم دررابطه با احساساتم.قرآن و حافظ را ختم كردم.ولي نفهميدم.ازين ببعد هم خيلي كارهاي ديگر ازين دست خواهم كرد.اما عجالتا با زدن باران آفتابي و حلاوت بي سابقه ي خرماي نذري و چهره هاي گيج گلستان شهدا و يك گل داوودي زرد از طرف مادر و صحنه هاي نابي كه در زندگي هركس كم رخ مي دهد؛ رو به سرشاري از نهايت هم مي روم.و بطور خلاصه بگويم الان حاضرم قيد نظر خيليها را بزنم ولي پاك زندگي كنم.يعني دو روز ديگر بهمين منوال بگذرد من يك پير فرزانه ي خردمند مي شوم!!
اي كه باز ندارد او را شنيدني از شنيدني...
اي بخشنده هرچه را دادي مي بوسم مي گذارم روي چشمم.هرچه را ندادي مي بوسم مي گذارم كنار.اي برطرف كننده ي عيبها اگر حين اين فعل و انفعالات اخلاقي رفتاري اعتقادي خطايي رخ داد خودت اصلاحش كن.اي راست وعده هرگاه صداقتم كمرنگ شد خودت هوايم را داشته باش.اي بخشاينده اگر نمي فهمم و كسي را مي رنجانم بهش كمك كن مرا ببخشد.اي پناه بي پناهان وقتي دلم مي خواهد كسي را بغل كنم و برايش گريه كنم مرا محتاج پدر و مادرم هم نكن.اي پاك و منزه زشتي را پيش چشمم جلوه نده.اي فريادرس اگر آنقدر كثيفم كه صدايم از حنجره ام بالاتر نمي رود تو مرا بشنو كه از رگ گردنم نزديكتري.اي داننده ي اسرار از خودت دورم نكن مي داني كه ته ته دلم فقط بتو اعتماد دارم.اي وفاكننده الوعده وفا اين شبها من دعا مي كنم تو گفته اي اجابت مي كنم.اي زنده كننده ي مردگان هرگاه از خودم فرار كردم من را به خود آر.اي توبه پذير كم سن و سالم اما از دروغ و غيبت و تهمت و بي حيايي و تمسخر و پرخاشگري و بددهني و ريا گرفته تا يك مشت نماز و روزه ي قضا هر چه بگويي در چنته دارم كه از همه شان پشيمانم.اي خداي مسجدالحرام اين يك قلم خيلي مي سوزاندم كه به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند.تو لياقتم بده.اي ذخيره ي من در روز سختي نباشد كه فقط آن روز بيادت بيفتم.اي رازنگهدار وقتي با تني آلوده به گناه وارد ميدانت مي شوم بر بقيه آشكارش نكن.اي شكيبا در معرض امتحاني قرارم مده كه از صبرم خارج باشد.اي توانا بستر خير و خوشي و صفاي دنيا را برايم فراهم كن بمقدار زياد.اي پوشاننده ي زشتيها بلطفت غلط گيري بروي تمام اشتباهام بكش.اي آفريننده من را سپاسگذار دائمي خود قرار بده.اي آفريننده ي مرد و زن من را در سمتم سربلند و قانع حفظ كن.اي بهترين خلق كننده ها دستم را به خلق هر اثر ماندگار و در جهتت ياري ده.اي بازپس گيرنده روزي جانم را نگير كه در مسلمانيم بشك افتاده باشم.اي نزديكي كه دوري ندارد اگر از تو گم شدم تو دستم را بگير.اي صاحب عذاب از خشمت بيم دارم از نفسم بيم دارم عذاب بر من روا ندار.بر من آسان بگير.اي بزرگي كه كوچك نگردد خارم نكن پيش بنده هايت.اي كه فرزندي ندارد دلم مي خواهد فرزند خوبي براي والدينم باشم.اگر صدايم بلند شد و اگر قلبشان از من فشرد زبانم را به معذرت خواهي باز كن.اي از ازل و تا ابد امانم بده در اين فرجه هاي زماني.اي درمان بخش بيشتر از نظر روحي مريضم تا جسمي تو هر دو را شفا بده.اي خداي حلال و حرام اگر ماندم و ندانستم كدام حرام است خودت نشانم بده.اي كه در گورها عبرت قرار دادي براي تمام كساني كه عبرتم هستند از تو بخشايش مي خواهم.اي داننده ي پنهان اگر صلاحم در نداشتن عقل و دل و ثروت است ندارم كن.اي فرستنده ي قرآن قسمت مي دهم كه هر كس صدايت كرد جهنم را از او دور كني.